بای بای پوشک...
سلام فرسته ناز من...
الهی من قربون پسرم بشم که اینقدر فهمیده و باهوشه خیلی بهت افتخار میکنم عزیـــــــــــــــزم...
مامانم با یه خبر خوب اومدیم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه پسر من دیگه
پوشک نمی بنده خیلی از این بابت خوشحالم عزیزم که به راحتی که از شیر گرفته شدی
با قضیه پوشک 
هم که من واسه خودم این پورژه رو غول ساخته بودم کنار اومدی ...
این جوری شد که هفته پیش جمعه صبح که میخواستم پاهاتو بشورم یه لحظه به ذهنم افتاد که پوشک
نبندم ببینم چی میشه تند تند بردمت دستشویی و تو کارتو کردی
فقط روز اول یه بار تو شلوارت جیش
کردی که اونم از سهل انگاری من بود سرگرم کار خونه
شدم یادم رفت ببرمت دستشویی شب ها هم حتی
نمی بندمت جاتم خشک خشکه آفرین پسر پسملی جونم...
این چند تا عکس هم از هفته پیش هست که وقت نکرده بودم بزارم...

نمیدنم چرا عکس اینقدر کوچیک شد حجمش رو کم کردم حالا ...
از سمت راست پسر خاله مامانی امیرجون ـ خاله کوچولوت فاطمه جون - ثمین جون نوه خاله من ـ پسر
خودم -عطا جون نوه یه خاله دیگه من که متاسفانه پشتش به ماست هرچی بهش گفتم برنگشت...

خواستم ببینم دختر بودی چه شکلی میشدی
دیدم پسر خودم یکی یدونه مامان و باباشه 

یه روز که قایم موشک بازی میکردیم هرچی گشتم نتوتستم پیدات کنم دیگه نگران میشدم 
دیدم رفتی
کنارتخت طوری نشستی که اصلا دیده نمیشدی از صدای خندت پیدات کردم وروجک من


این سمارو خونه مادر جون دیدی گیر داده بودی که باید از اون چایی بریزی بخوری ماهم دادیم یه چایی
مهمونمون کردی مرسی...



بای بای پوشک...
